مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
51
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
داشتى ؟ عجوز گفت : اى فرزند ، من از براى ثواب بهرجا آمد و شد ميكردم . بازرگان گفت : سراغ مقنعه از خانهء ما نيز گرفتهء يا نه ؟ عجوز گفت : يا سيدى ، من به خانه شما رفته ، از خانگيان جويان شدم . گفتند : سيد ابو الفتح ، زن خود را طلاق گفته . من بازگشتم و ديگر پس از آن تا امروز از كسى نپرسيدهام . آنگاه بازرگان روى بدان جوان كرده ، به او گفت : اين عجوز رها كن . كه مقنعهء تو در دست منست . پس مقنعه را از دكان بيرون آورده ، در پيش حاضران برفوگر داد . و بنزد زن خويش رفته ، مالى بسيار به او داد و او را بخانهء خود بازآورده ، اعتذار همىجست و استغفار همىكرد و مكرى را كه عجوز به كار برده بود ، نميدانست . اى ملك ، اين از جملهء مكرهاى زنانست . تو مكر ايشان ببين و بر آنچه با مردان ميكنند ، نظر كن و گوش بسخنان اين كنيز بىثمر مدار و مكر زنان را ببين و از كشتن پسر خود پرهيز كن . ملك ، چون اين حكايت از وزير بشنيد ، از كشتن پسر بازگشت . چون بامداد روز هشتم شد ، ملك بايوان درآمد و بر سرير نشسته بود كه حكيم سندباد ، دست ملكزاده را گرفته ، در پيشگاه ملك حاضر شد . ملكزاده ، زمين ببوسيد و با زبان فصيح ، پدر را مدحت گفت و شكر احسان وزراى پدر بجا آورد . و در آن مجلس ، عالمان و اميران و سرهنگان سپاه حاضر بودند . از فصاحت و بلاغت ملكزاده تعجب كردند . و ملك نيز از لقاى پسر فرحناك شد و جبين او را ببوسيد و از حكيم سندباد ، سبب خاموشى پسر را در آن هفت روز جويان شد . حكيم گفت : اى ملك ، صلاح درين بود كه اين مدت را خاموش نشيند ، و گرنه كشته ميشد . و من روز ولادت او اين حكم دانسته بودم . اكنون منت خداى را كه از اقبال ملك ، همهء بديها ازو بازگشت . ملك از اين سخن فرحناك گشت و با وزراى خود گفت : اگر من پسر خود ميكشتم ، گناه از من بود يا از كنيزك و يا از سندباد حكيم ؟ حاضران خاموش شدند و پاسخ نگفتند . آنگاه سندباد حكيم بملكزاده گفت : اى فرزند ، جواب بازگو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .